Tuesday, October 24, 2006
… قبول! دست آخر را تو بردی
ولی کاش می شد راهی برای تعریف اسارت توی بازی های دو نفره پیدا کرد ...
من نباختم !
فقط توی نگاهت جا ماندم ...!
چشمهایت را ببند... خیال فرار ندارم ......


Sunday, October 15, 2006
9
بیخود توی این چارخانه های سیاه دنبال شاه من نگرد!
من ، شاهم ، در دایره سیاه نگاه تو نشسته است ...
من نگاه تو را مات کرده ام و شاه خودم را ...!


Saturday, October 07, 2006
8
بیا برگردیم
برگردیم به همانجایی که تو مهره هایت را عقب کشیدی ...
و من بغض رویاهایم را تجربه کردم
حالا بخند به سربازهایی که جرات پریدن از مربع های سیاه را نداشتند ... !


Saturday, September 23, 2006
7
بازی را تمام کن ...
باران گرفته است ....
آنقدر که سرخی چشمهایم توی ذوق می زند!
مثل وقتی که بی بی دل ، تصویرش را می اندازد توی نگاهت ...
من اهل بردن نیستم!!!


Thursday, September 07, 2006
6
چشمهایت که مرطوب شد و سیگار پشت پنجره راکه بهانه کردی...
دستت را خواندم !
بازی را که باختی ، فهمیدم تک خال حکم را توی جیبهایت پنهان کرده ای ...
من هنوز محتاج ترحم ام ... !!!


Wednesday, August 23, 2006
5
من مات نمی شوم؛
سالهاست ...

از همان روزی که ورق ها را زمین گذاشتی و مات نگاهت شدم ... !


Tuesday, August 15, 2006
4
راستی ! گفتی شاه عاشق ، کجای صفحه مات می شود؟
.
..
...
چارخانه های سیاه و سفید عاشقی شاه بی رویایمان را کجا دزدیده اند ؟